تبليغاتX
تسبیح

تسبیح

آنان(شهدا) که رفتند کاری حسینی کردند.حال ای برادر و خواهر خوبم ما که مانده ایم آیا کارمان زینبی است؟

مادرانه

"یک هجده خمیده در کف دست راستت نگاشته اند.قلب من با این عدد آشنایی غریبانه ای دارد. مرا به یاد کوچه های بنی هاشم که نبی ِ خود را از دست داده می اندازد. به یاد بسته شدن دستهای علی (ع). به یاد غلاف شمشیر. به یاد محسن.... و به یاد مادر.

مادرم زهرا (س)، تنها "ام ابیها" نبود؛ که مادر ولایت نیز می باشد. مادرانه از آن تا پای جان مراقبت کرد و آنرا حفظ نمود و نثار جانش بهای احیای این صراط روشن و نورانی قرار گرفت و تن فرزند آدم که نور وجودی خود را از نور حضرت مادر (س) که بهانه خلقت می باشد گرفته، نشانی از این مادرانه ها را در معین ترین جای خود همچون داغ بر پیشانی، جای داد..... چرا؟!

شاید این مهر و موم فطرت است که در کف دست نشانی نهاده و مرا وانهاده در این سرزمین حیرانی تا که شاید کمی بیندیشم به خمیدگی این عدد که سن مادر شهیدم زهراست! و چرا حتی تن هم که قفس روح می باشد و آنرا به خاک دعوت می کند، نشانی از غربت زهرا(س) را در خود به من می نمایاند؟!

شاید کسی جز زهرا(س) لیاقت آنرا نداشت که اولین شهید و قربانی راه ولایت ،آن "نبأ عظیم"، باشد و با قربانی خود نگذارد این باب بسته شود و شاید کسی جز او نمی توانست چنین بکند! و می بایست در مقابل فتنه ی عظیم و خبیث "تنها کتاب و سنت" که از چشمه سیاه سقیفه بنی ساعده جوشید،چون زهرایی برخیزد و خود را قربانی نماید تا سد راه نفوذ این چشمه گردد و آن شجره ی خبیثه ی شیطانی از نمو باز ماند.که اگر چنین نمی شد چه می شد؟!... و این همان زیبایی است که زینب کبری (س) هم در مجلس یزید به آن اشاره نمود!

"ابتر" در عرب لقب کسی است که به بهانه ی بی ولدی باعث انقراض نثلش می شود و "مادر" واسطه انقطاع ابتریت است. و حضرت "کوثر" (س) مادر شد. مادر شد امتی را که پدرش را ابتر می نامیدند. و تا دنیا این دنیاست که "نبأ عظیم" در لاکی از مظلومیت گمنام است، از آن مادرانه محافظت می نماید. حتی با قبر مخفی خود! مادر سادات ،مادرانه فرزندان خود را فراتر از نیل تا فرات برای حفاظت از ولایت گمارده و آن بابی که قرار شد در سقیفه بسته شود را همچنان باز نگه می دارد....

.....تا فرزندش مهدی (عج) بیاید.

و شاید این هجده در کف دست راستت از آن هنگام خمیده شد که با همین دست به صورت مادر هجده ساله ام زهرا(س) سیلی خورد!

... و قبرش مخفی است چرا؟!..."*

تا فرزندش مهدی (عج) بیاید.


چه تمثیل زیبایی است در اینکه:

"حضرت علی (ع)وقتی با حضرت زهرا (س) ازدواج کرد با مشورت پیغمبر(ص) بین تمام داراییش که زره(سپر) و اسب و شمشیر بود، زره(سپر) را فروخت و تجهیز عروسی نمود و از آن پس زهرا (س) خود را سپر علی، ولی الله، کرد!"**

*یک بنده خدایی

**مداح مسجد آقاضیاءالدین اراک

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:6  توسط محمد حبیبی  | 

درس کلاس اول عاشقی

بابا آب!

برادر آب می خواهد.

بابا آب ندارد.

بابا با عمو رفت آب بیاورد.

بابا داس ندارد، شمشیر دارد.

عمو داس ندارد، مشک دارد.

بابا با اسب و شمشیر رفت.

عمو با اسب و مشک رفت.

بابا رفت و عمو رفت.

بابا آمد اما عمو، دیگر نیامد.

بابا آمد.

بابا با اسب نیامد، با قد خمیده آمد.

 

بابا آب!

برادر آب می خواهد.

بابا آب ندارد.

بابا یار ندارد.

بابا با برادر رفت آب بیاورد.

بابا داس ندارد، شمشیر ندارد، قنداقه  برادر دارد.

بابا با برادر در قنداقه رفت.

بابا رفت و برادر رفت.

بابا آمد اما برادر، دیگر نیامد.

برادر دیگر آب نمی خواهد.

 

بابا یار ندارد.

بابا با اسب و شمشیر رفت.

بابا رفت.

اسب بابا آمد اما بابا، دیگر نیامد.

بابا آب!

بابا آب نداد.

بابا جان داد.

بابا خون داد.

بابا سر ندارد.

 

آن مرد آمد.

آن مرد با اسب آمد.

آن مرد داس ندارد، شلاق دارد.

من دیگر حتی آب نمی خواهم.

من بابا می خواهم...

 

 

                                     

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 18:51  توسط محمد حبیبی  | 

به جانب علي(ع) نماز گذار!

آن چادر مشکی ات را از سر بردار، تا ببینند، تا ببینند آنان که دورت می گردند.می گردند و لبیک می گویند.ببینید این علی (ع) است که بر دیوار کعبه، همان سنگ ازلی، مهر کوبیده. همان نشانی که ابراهیم بت شکن بر زمین نهاد تا احدیت بر زمین حاکم باشد، همان ابراهیمی که بتها را شکست و "تبر" بر گردن بت بزرگ نهاد تا از او بپرسند! گویی اينبار تبر را بر كعبه ي سنگين كوبيده و تبرش را بر دوش علي نهاده. آهاي همه! بياييد بپرسيم از علي(ع) كه تبر بر دوش دارد، كيست آنكه ديوار كعبه را شكافته؟ كدامين تبر است كه پيكر نشان احديت در زمين را شكافت و چيست آنكه باز آنرا بهم اتصال داد تا واسطه اتصال غير باشد؟

مریم! برای تولد عیسی (ع) به کجا می روی؟ چرا در معبد نمی مانی؟! عیسای نبی(ع) ،همانیکه از ابتدای تولد و نه در چهل سالگی بیرق "نبوت" علم نهاد، همانيکه برخی پسر خدا نامیدندش!، قرار است از رحم تو، پاکزادٍ پاک سرشت، متولد شود! چرا بیرون می شوی از صومعه؟!

فاطمه بنت اسد! وارد شو که هنگام تولد است.تولد. نه، داخل صحن نه، که وارد خود این بنای ابراهیمی شو که هنگام تولد است. تولد. علی، باید در دل این سنگ از رحم تو، پاکزادٍ پاک سرشت، متولد شود.تا که ابراهیم "تبر" را به دستش نهد. تا ما از علی (ع) بپرسیم!.كدام بيرق را به دست تو مي سپرند كه وارد دل خانه ي خدا كرده اندت؟ کعبه! چشم و دلت  روشن که در دل خود علی را متولد کردی و دیگر هیچ....

كعبه را چه به اينكه مومني دور آن گردد؟! علي ولي الله (ع) روح كعبه است و آنان كه گرد اين سنگ مي گردند و به جانبش نماز مي گذارند، گرد ولايت بگردند كه كعبه ي سنگين از ازل تا به حال چندين بار ويران شده و دوباره آنرا بنا نهادند و ولايت نه!

كعبه سنگي است كه ره گم نشود اي حاجي / حاجي احرام دگر بند بگو يار كجاست؟

و به راستي چرا نمي گذارند آن چادر مشكي از سرت پايين افتد؟!...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:54  توسط محمد حبیبی  | 

اختیارم آرزوست.

بدجوری گرفتار اختیارم شده ام.اختیارم مرا مجبور کرده بندگی غیر یار اختیار کنم.وامی دارد آدم را که مثلا پر و بلکه لبریز کن این "خندق بلا" را از بلاهای چرب و نرم و رنگارنگ و منهم بی اختیار پر و بلکه لبریز می کنم... .

تن آدمی همین است؛ همچو کرمی که بهشت خود را در این وادی فراموشی و فانی می بیند و در پس اعماق خاک، سعادتش را جویاست. و اگر آن طلعت آسمانی در انسان دمیده نمی شد، کجا آدم ابوالبشر می توانست سر از خاک بالا برد و به آسمان بنگرد؟ و کجا می توانست دست از تمناهای خفته در اعماق زمین بدارد؟ و کجا می توانست در مقابل خواهش های -دستورهای- حقیر و محقر آن امار طماع کلمه مبارک "نه" بر زبان آورد؟

وصف آدمی را بنگر که یا اختیارش را هواخواه بریدن سر در صحنه کربلایی می کند و خود را در صف اصحاب الحسین جا می زند و جز شراب طهور و لقاء حضرت دادار چیزی نمی طلبد و در برابر حضرت کبریائیش با اختیار، بی اختیار می شود که عجب معامله ای می کند با اختیارش! و یا اختیارش را خرج اهوای تن سیری ناپذیر می نماید و می شود عبد و غلام آن معبود فانی. که این دیگر اختیار نیست و نام دیگر این اختیار، اجبارست. اجباری در خدمت هواخواهی های تن و نفس. کافی است تن طلبی داشته باشد، ببینم حریف می شوی با اختیارت بگویی "نه"؟!

و اگر برای این تن سر به خاک سائیدنی هم باشد، عبادتی است مشروط که "عبادت مشروط کرم ابریشمی است که در پیله خفه می شود و بالهای رستاخیزی اش هرگز نخواهد رست"*. و عابد ترسو و طماع همان به که سر در گریبان اختیار نهد و مختار باشد هر چه دلش خواست، برایش بدود!

خوشا آنان که در اختیار لیلة القدریشان به نوای حسین(ع) در این صحنه کربلایی و دهر عاشورایی لبیک می گویند و اختیارشان را در اختیار حضرت یار می نهند و به معراج عاشقی سلوک می نمایند.


بی خیال این حرفها.ماه رمضان آمد.(مبارکه). می گویند روزه برای سلامت تن مفید است.کمی هم چاق شده ام. بروم برای اینکه هم برای سلامتیم مفید باشد و هم کمی اندامم به شکل بیاید، روزه بگیرم. انشالله که قبول درگاه حق باشد. توصیه می کنم شما هم روزه بگیرید. برایتان خوب است.

* شهید آوینی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 1:4  توسط محمد حبیبی  | 

این پایین و شهادت؟!

مجید جان، سوزوکی! زودتر پاهایت را روی مین بگذار! این پایین که خبری نیست جز دعوا،آنهم نه با آن پنجه بکس و چاقوی ضامن دارت، که با نون و القلم.نه با آن زنجیر دو متریت، که با پنبه ای به نرمی ابربهار. در دعواهای این پایین دیگر خون نمی ریزند، آبرو می ریزند.

مجید جان،سوزوکی! زودتر پاهایت را روی مین بگذار! اینجا دیگر دعوا به خاطر دفاع از ناموس مردم نیست، دعوا به خاطر خود ناموس مردم است!  دعوا شده برای "چپ" و "راست" کردن این و آن .دیگر دعوا برای رفتن(بخوانید ماندن) نیست برای ماندن(بخوانید رفتن) است. دعوا برای همان چیزهایی که تو زیر پاگذاشتی. حتی دعوا برای یک کیلو مربا...!

مجید جان،سوزوکی! پاهایت را بگذار روی مین و پرواز کن به "آن بالا" .سلام ما را هم به آقا سید مرتضی برسان و بگو تو چقدر خوب آن موقع فهمیدی "توپ،تانک،مسلسل دیگر اثر ندارد".به او بگو ما هنوز هم این جبهه را خالی گذاشته ایم. فقط سالی یک بار نامت را در تلویزیون می بریم تا تو خیال نکنی که فراموش شدی(حالا راهت...)! راستی می دانی که کتابهایت را دیگر چاپ نمی کنند؟!مجید سوزوکی جان! یادت نرود به آقا سید مرتضی بگویی :این پایین مظلومیت سلام می رساند و می گوید:

در باغ شهادت را که بستند، کلیدش را که هم آخرشکستند

کلیدش هم اگر بردر گذارند، دگر جاماندگان یارا ندارند

درباغ شهادت بسته مانده، کلید باغ آن بشکسته مانده

 


*در مصلی شهرمون کتابی از شهید آوینی خریدم و فروشنده اون کتاب گفت دیگه خانواده ی شهید(برادر) اجازه ی چاپ کتاب رو نمی دن.(به خاطر همین دعواها).بعدها هم از یکی دونفر دیگه شنیدم.خواستم بگم سند حرفم همینقدره. اگه اشتباه گفتم شرمنده.

مدتی گرفتاری ها و اسارتها و روزمرگی هامون بیشتر شده بود و باعث شده بود بیشتر غرق اون ترنت بشیم تا اینترنت! معذرت از همه ی دوستان.

پارسال نوشته شده: سردار تنها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 12:45  توسط محمد حبیبی  | 

آن بالا(داستان)

با اینکه هفت هشت سال بیشتر نداشتم ولی هر وقت وسط میدان ارک می نشستم و به گلدسته های مسجد آقاضیاءالدین نگاه می کردم به خودم می گفتم: مطمئنم که آن بالا از این پایین بهتر است.

این بار برای بالا رفتن از گلدسته ها تصمیم خودم را گرفته بودم. وقتی همه ی غرغرهای پدر و ترسناکی خادم مسجد و نابلدی مسیر گلدسته ها و گره های دیگر را با فریب و دوز و کلک و هزار مکافات دیگر پشت سر گذاشتم، خودم را داخل ورودی گلدسته ها انداختم و تازه داستان من شروع شد.

اتاقک تاریکی بود و سقف نورانی اتاقک مثل اینکه درون غار به چشمه ای از نور برخورد کرده باشی، چشمم را خیره کرده بود. نگاهم فقط به سقف نورانی بود و اصلا به صدای کبوتری که از بالای گلدسته می آمد و صدای ضعیف روضه خوان داخل مسجد و یا بوی فضله های کبوتر که آنجا را از فرط متروکی پر کرده بود ، اهمیت نمی دادم و می خواستم هرچه سریعتر به منبع نور برسم.از نردبان آهنی آنجا که رطوبت باعث زنگ زدگیش شده بود، به سمت نور بالا رفتم. بالا و بالاتر. تنها صدای نفس هایم  که به زحمت افتاده بود را می شنیدم و گاهی صدای کبوتر. هر چه صدای کبوتر بلندتر می شد، خوشحالتر می شدم.

آهسته آهسته نور صورتم را می گرفت. از شدت نور چشمانم را بستم و با چشمان بسته دو سه پله ی آخر را بالا رفتم تا لذت آنچه مدتها انتظارش را می کشیدم یکجا بر من مستولی شود. من به آن بالا رسیده بودم نمی دانستم از چه سمت چشمانم را باز کنم و چشمانم ابتدا باید نظاره گر کدام سو می شد. سرم را به سمت صدای کبوتر چرخاندم. آهسته آهسته چشمانم را گشودم.کبوتر سفیدی که همیشه از میدان ارک حسرت جایش را می خوردم ،مقابلم بود و جم نمی خورد. به کبوتر سلام دادم و به او گفتم که چقدر حسرت جایش را خورده ام و به او حسودی ام می شده. آمدم او را نوازش کنم که پرید و روی آن یکی گلدسته نشست.

از کبوتر نگاهم را برگرداندم. نگاهی به دور بر کردم.تازه از نفس نفس افتاده بودم. همه چیز برایم حقیر شده بود:آدمها، مغازه ها، ماشین ها، میدان ارک، محله ی خودمان... . باد به صورتم می خورد و لباسهایم را تکان می داد.انگار پادشاه شده بودم و بر همه ی شهر تسلط داشتم.

دوست داشتم همه ی بچه های محل مرا ببیند که من به حرفم عمل کرده ام و به بالاترین نقطه ی دنیا آمده ام و جواب خوبی به مسخره کردن هایشان بدهم.و ببیند که حتی چطور روی محمد حبیبی را با آن همه ادعا کم کرده ام. با هم شرط کرده بودیم هرکس توانست درختهای مدرسه ی قدیمی و ترسناک روبروی مسجد را که مدتی بود تبدیل به خرابه شده بود ، بشمارد باید دیگری او را کول کند. محمد حبیبی با من خیلی لج بود. چون تنها کسی بودم که در مقابل زورگویی هایش  می ایستادم. حالا  از اینکه می خواهم از او کولی بگیرم هم خیلی خوشحال بودم.

چیزی که بیشتر از همه به چشمم خورد پشت بام گنبدی و کاهگلی بازار بود که نور آفتاب باعث شده بود آنها به صورت کوهی از طلا به نظر برسند.بازار نزدیک مسجد است ولی هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم که از این بالا بتوان بام بازار را هم دید. از اینکه از کوه های طلا هم بالاترم خیلی احساس غرور می کردم. می خواستم مغازه پدر را پیدا کنم و به او بگویم : دیدی، دیدی بالاخره کار خودم را کردم؟! بابا! دیدی که من بچه نیستم؟! دیدی من دماغم را که می دهم بالا هیچ، خودم را هم می آورم به این بالا. دوست داشتم بگویم من از تو هم مردترم چون تو هیچ وقت به این بالا نمی آیی! قبلتر از این همیشه با شمارش گنبدها ،از داخل بازار، برای آدرس مغازه پدرم نشان گذاشته بودم. این بار از بالا گنبدهای کاهگلی که برایم کوه طلا شده بود را شمردم. صدای زوزه ی باد در گوشم می پیچید و چشمانم را به زحمت باز نگه داشته بودم و کوه های طلا را می شمردم.مغازه بابا هشت گنبد بعد از کوچه دوم بود. نور چشمانم را اذیت می کرد ولی بالاخره پیدا کردم.وقتی بام مغازه پدرم را پیدا کردم به طرفش فریاد زدم: بابا! بابا!...

 فکر کنم باد صدایم را با خودش برد چون چند لحظه بیشتر نگذشته بود و داشتم درخت های مدرسه ی روبروی مسجد را می شمردم که یک لحظه تصور کردم  زیر پایم پر از مورچه شده ولی تا فهمیدم که هنوز بالای گلدسته ها هستم پی به حضور جماعت حاضر در میدان ارک شدم که همگی نظاره گر من بودند. در بین آنها همان بابا و خادم مسجد بودند که از همه بیشتر جلزوبلز می کردند.به زور می شنیدم که پدرم داد می زد: آخه بچه اونجا رفتی چکار؟ بیا پایین تا پدرتا در نیاوردم. او بین فحش هایش به من بر سر و کله ی خادم هم می زد و او را هم فحش می داد که چرا در را باز گذاشتی و چرا و چرا... .

می دانستم اگر پایین بروم چه بر سرم خواهد آمد به همین خاطر خواستم کمال استفاده را بکنم. پدرم که مرا دیده بود. بی توجه به سروصداها بین جمعیت را گشتم تا لااقل یکی از بچه ها را ببینم و به آنها نیز خودم را نشان بدهم که درست وسط میدان کنار درخت توت بزرگ ایستاده بودند و مرا به همدیگر نشان می دادند. به نشان اینکه آنها را دیده ام ،تا اینکه فردا نگویند ما که تو را در بالاترین نقطه دنیا ندیده ایم، برای آنها دست تکان دادم. یکبار دیگر درختهای مدرسه روبرو را شمردم و در آخرین لحظه که می خواستم پایین بیایم نگاهی به کبوتر کردم. گویا او هم از دیدن من تعجب کرده بود چون یک لحظه هم  از من چشم بر نمی داشت. دستم را به سمتش دراز کردم ولی کبوتر پرید و بالا رفت. بالا و بالاتر. با پریدن کبوتر همه ی رویاهایم هم پرید چون هیچ وقت فکر نمی کردم از این بالاتر هم جایی باشد.

انگار نمی خواستم باور کنم. داشتم به مسخره شدنم توسط بچه ها فکر می کردم. به کتکهای پدر. به محمد حبیبی. به کبوتر و حسرتی که به جایش داشتم. به اوج گرفتن کبوتر. به بالاترین نقطه دنیا. حواسم نبود من آدمم و نمی توانم بپرم. گفتم: من هم میام. من هم میام باهات. کجا می ری؟ رفتم روی لبه پنجره گلدسته ها که به یکباره صدای جمعیت به آسمان بلند شد ولی نگاه من فقط به کبوتر بود. انگار کبوتر هم منتظر من بود. بالاخره من هم پریدم. ابتدا برای لحظه ای تصور کردم که دارم به سمت جمعیت می روم ولی  بعد از مدتی سردرد من هم بالا رفتم. بالا و بالاتر. رفتم و به کبوتر رسیدم. حالا دیگر من هم صاحب دو بال سفید شده ام. گویا من هم کبوتر شده ام...


ممنون که تحمل کردید. اگه نقد کنید ممنون می شم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:58  توسط محمد حبیبی  | 

با خون باید نوشت.

رمز عالم بر این است که تا تو را در مهلکه بلا نیازمایند، از این وادیه نبرند. مگر نشنیده ای که همه عالم ترکیبی است از کرب و بلا ؟ و مگر نشنیده ای که زمان عهدی ازلی دارد با روز دهم سال شصت و یک هجری، یعنی عاشورا؟ جهان وسعتی کربلایی دارد و زمان سیطره ای عاشورایی و این راز، راه گریزی نگذاشته و حیات را در گذر از این مهلکه ی بلا خیز باید جست.

امام عشق شمع محفل خیمه را خاموش کرده و می گوید فردا روز امتحان و بلا است. می گوید فردا خبری از مال و منال و جاه و مقام نیست. می گوید اگربمانید باتیغ ازاین وادیه می برندتان. فردا زمین داغ  نینوا با خون شما سیراب می گردد. فردا سرهایتان بهای دیدار می شود . فردا سم اسبان به ما سلام می گویند . فردا روز نوشیدن شراب طهور است. می گوید فردا جان می ستانند و حیات می بخشند. (به راستی که حیات را به چه بهای ارزانی می فروشند!) و در پایان می گوید هر که می خواهد بماند و هر که نمی خواهد از "تاریکی" استفاده کند و برود. "ای دل تو چه می کنی، می مانی یا که می روی؟ ای داد از آن اختیار که تو را از حسین(ع) جدا کند"*. و عجب از اهل این دهر که امام عشق و سرچشمه ی نور را با هفتاد و دو تن در صحرای بلا تنها گذاشت! 

"یا دهر! اف لک من خلیل، کم لک بالاشراق والاصیل، من صاحب و طالب قتیل،والدهر لایقنع بالبدیل،و کل حی سالک سبیل، ما اقرب الوعد من الرحیل، و انما الامر الی الجلیل"**

راز حیات و ماندن را حنجره ی خونین حسین(ع) در هزار و سیصد و هفتاد و یک سال پیش در آن نبأ عظیم برملا کرد.  نوای "هل من ناصر" حسین(ع) گوش کل ارض و کل یوم را پر کرده و تشنه ی لبیک توست. حسین(ع) و خدای حسین(ع) این را می خواهد. راز ماندن در نماندن است. در پشت پا زدن به حرف عقل است. در معامله با خون و سر است. بهای دیدار را باید از سرهای روی نیزه ی کربلایی پرسید...

دیدار مرد می طلبد. اگر مردی بسم الله...


* شهید آوینی.

**شب عاشورا. امام حسین(ع): ای روزگار اف بر دوستی تو باد که از طلوع آفتاب تا غروب، چه بسیار دوستان را می کشی و در کشتن هم بدیل نمی پذیری. هر زنده ای این راه را می رود. چه نزدیک است گاه کوچ کردن و عاقبت کار به سوی پروردگار جلیل است.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 1:15  توسط محمد حبیبی  | 

پیوند دل

امشب از آن شبهایی است که خواب و بیداری، نبردی دیدنی باهم دارند و تو نمی دانی باید خوشحال باشی یا ناراحت و دائم خودت را مؤاخذه و بازجویی می کنی. امشب آخرین شب "من" است.

این بار هم دعای مادر کار خودش را کرد. فردا قرار است ضمیمه ی اسم من، نام کسی بشود که همیشه از حضور در برابر این نام شرم داشته ام: فاطمه.

یا فاطمه(س)! رمز این حقیقت پنهان چیست که باید در برابر زشتی ها با زیبایی پاسخ گفت؟کیست جز خدا که در قبال گناه، تحفه ای ارزانی دهد که تصورش هم ناباورانه باشد؟ آیا این، شرم را در وجود انسان، فرزند آدم، بیشتر نمی کند؟ خداوندا! مانده ام در اینکه در راز این امر گله کنم یا شکر نعمت که در هر دو عجز بر من غلبه دارد.

به من فاطمه ای عطا شده که لااقل ذکر نامش، بند بند وجودم را با شرمساری عجین کرده. آیا باید از این عطیه خوشحال باشم یا ناراحت؟  فاطمه! چگونه خوشحال باشم که خداوند با وجود این همه پلیدی، باز چشمانش را بست و تو را تحفه ی سفره ی "من" نمود و شرم حیات را در وجود من بیشتر؟ و چگونه خاطرم حزین باشد که تو، تویی که فاطمه وار هستی، نصیبم شده ای و این شاید همان راه نجات باشد؟

فردا، روز ولادت امام هادی(ع)، قرار است من و فاطمه "ما" بشویم. امشب شب آخر "من" است و فردا روز اول رهایی از "من" و پیوستن به "ما".

او که مرا در وادیه رهایی از "من" و وصال در میدان "ما" اذن حضور داده تا پایان هم همراهیم می کند، به دعای مادر.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:11  توسط محمد حبیبی  | 

کوفیان دیگر هوای کربلا دارد حسین...

مسلم! نمازت را که خواندی پست سرت را نگاه نکن! کوفیان همان کوفیانند.

مسلم! نمازت را که خواندی خود را آماده کن. قرار است که تو را به "اهلا من العسل" پذیرایی کنند و کوفیان فقط تو را تماشا کنند. 

کوفیان! نامه هایتان کارساز شده و آقا به جای لبیک لبیک در صحرای محشر دارد به نامه های شما لبیک می گوید.

کوفیان! حسین (ع) عزم سفر به سوی شما کرده. مسلمش (نائبش) را که رها کردید، لااقل خودتان را برای همراهی خودش آماده کنید تا نکند در صحرای نینوا تنها بماند.نکند شهریار بعد از هزار و سیصد و اندی بگوید:"... خون دل از کوفیان بی وفا دارد حسین..."

کوفیان! می دانم که حرف زدن با شما فایده ندارد ولی خب گفتیم که نگید نگفتی.


شعری از استاد شهریار در باب این ایام.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 0:17  توسط محمد حبیبی  | 

بابا شکرالله

صبح به او خبر داده بودند که" پسرعمویت هم مرد." جلوی آینه که رفت نگاهش فقط به آن دو سه تار مشکی باقی مانده در صورتش بود . پسرعمویش تنها بازمانده ی هم دوره ای او بود.داشت پیراهن مشکی اش را می پوشید که سعید نوه ی شش هفت ساله اش رفت او را کمک کند ولی این بار سعید را به شدت از خود راند. کت طوسی و گشاد دوران جوانیش را که پوشید، عصایش را برنداشت و به سمت در رفت. عروسش با عجله گفت:"بابا کجا؟! الآن علی میاد ، می رسونتون.". بابا شکرالله انگار که این حرف را نشنیده باشد به راهش ادامه داد و در را هم بست. عروس ِ بابا که از حالتهای بابا شکرالله تعجب کرده بود سعید را فرستاد دنبالش که :"هرطور شده نذار تنها بره. اگه نیومد خودت باهاش برو." سعید هم بیرون رفت ولی طولی نکشید که با بغض برگشت.

بیرون خانه هوا سرد بود. بابا شکرالله در مسیر خانه ی  پسرعمو سعی می کرد با نگاه به مغازه ها حواس خودش را پرت کند.ویتیرن مغازه ها را یکی یکی رد می کرد. به اسباب بازی فروشی آقای نپتون، معروفترین و لوکس ترین مغازه ی خیابان ادبجو، که رسید ایستاد و از آن طرف خیابان به ویترین مغازه خیره شد. کنار خیابان ادبجو را به خاطر احداث فاضلاب حفاری کرده بودند و بابا شکرالله نمی توانست به آن طرف برود ولی وقتی دو سه تا بچه را دید که از روی چاله ها با ورجه وورجه می پرند، رفت که او هم از چاله ها بپرد. کنار چاله که رسید نگاهی به عمق چاله که زیادهم نبود انداخت.  هرکاری می کرد نمی توانست از آنها که تا همین چند سال پیش عبور از چنین چیزهایی برایش عادی بود، بگذرد.به خودش می گفت که باید از این چاله بگذرم. نمی خواست باور کند که پیر شده.کلاً رفتن به خانه ی پسر عمو را فراموش کرده بود. حتی فراموش کرده بود که برای چه می خواهد از این چاله ها بگذرد. او فقط می خواست از چاله ها عبور کند.تمام هیکلش با خاک شده بود یکی.بچه ها داشتند تقلا و به نفس افتادنش را مسخره می کردند. غرق این کار شده بود که صدای یک تصادف او را به خود آورد. از روی زمین بلند شد و نگاهی به ساعتش کرد. دیر شده بود. خودش را جمع و جور کرد و با بی توجهی به تصادف و چاله و بچه ها و مغازه آقای نپتون به خانه ی پسر عمو که یک خیابان با آنجا فاصله داشت رفت.

نفهمید چطور به سر کوچه ی پسر عمو رسیده.در کوچه آمبولانسی که حامل جنازه ی پسرعمو بود از همه چیز بیشتر به بابا چشمک می زد.همان سر کوچه ایستاد. سعید که داشت با بچه ها بازی می کرد تا او را دید سریع رفت که پدرش را خبر کند. جنازه ی پسر عمو را برای وداع آخر به داخل برده بودند. بابا شکرالله می خواست به آمبولانس توجه نکند ولی نمی توانست. سرکوچه خود را مشغول خواندن اعلامیه ی پسر عمو کرد. "هوالباقی. درگذشت شادروان مرحوم مغفور بزرگ خاندان ِ..." به اینجا که رسید از اینکه دید حالا خودش بزرگ خاندان  شده و دیگر کسی از او پیرتر نیست آنقدر ناراحت شد که همان لحظه از کوچه بیرون زد و وسط خیابان روی چمن بلوار، پشت به آمبولانس که حالا جمعیت داشتند پسرعمو را سوارش می کردند، نشست. آنطرفتر را دید که سه تا جوان لب جوی آب نشسته اند و سیگار از لبشان پایین نمی آید. بلند شدو نزد آنها رفت. به جوانها که رسید کنارشان نشست و بی مقدمه گفت:"رفیق سیگارتو می دی؟" آن جوانی که از بقیه تخس تر به نظر می رسید سیگارش را به طرف بابا گرفت و گفت :"بیا پیری!". بابا با اینکه ناراحت شد ولی سیگار را گرفت و روی لب گذاشت. پک اول. پک دوم. به پک سوم که رسید سیگار از دستش رها شد و بابا داخل جوی افتاد.

علی آن طرف خیابان که هنوز بابا را پیدا نکرده بود یکی از جوانها را دید که با هول به طرفشان می آید. با عجله به آنطرف دوید و بابا را روی دست جوانها دید. کسی نمی دانست بابا مرده است یا هنوز نمرده. خیابان به خاطر تصادف چند لحظه پیش هنوز ترافیک سنگینی داشت و آمبولانس خبر کردن بی فایده بود. به همین خاطر بابا شکرالله را در آمبولانس ِ داخل کوچه کنار پسر عمویش خواباندند و آمبولانس حرکت کرد... 


نقد کنید ممنون می شم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 20:46  توسط محمد حبیبی  | 

اسارت! آیا نام دیگر تو آزادی است؟

آزادی چیست؟ آیا عمل انسان به هر آنچه خواسته "دل" باشد را آزادی گویند؟ آیا آزادی پناه بردن در دامن تعلقات است؟ عقل، وهم، غضب و شهوت، چهار عنصر متناقض، که در نفس انسان نهفته است و او رادائم دچار یک نبرد درونی و گاهی بیرونی کرده، چگونه قادر است بنی آدم را به آزادی رساند؟

تن آدمی که با خور و خوابی اندک و شهوتی اندکتر به آرامش می رسد چگونه است که خود را از این آرامش به منجلاب می اندازد و به بهانه آزادی هر چه دلش خواست انجام می دهد و بیشتر خود را غوطه ور می کند؟

آیا اینکه مثلا آزادی در شهوتمان را نهایت آمال بدانیم، هیچ مانعی هم برای رسیدن به آن نداشته باشیم و تمام لوازمات ارضای شهوت نیز مهیا باشد و هیچ کس هم به ابروی بالای چشممان کاری نداشته باشدو ما هر غلطی با هر کسی که "دل" مان خواست بکنیم، آنگاه آزادیمان محقق می شود؟

که اگر چنین باشد، چه اسارتی بالاتر از آزادی؟!در این صورت تازه انسان اسیر شهوت شده و هر کجا که شهوت فرمان دهد، آدم آزاد! مجبور است گوش به فرمانش باشد و در واقع عنان انسان به دست نفس می افتد و انسان تازه طعم اسارت در دام نفس را می چشد؛ هر قدر هم برای او مانع و سدی موجود نباشد.

اگر حضرت خالق خود را "احسن الخالقین" نامید، نه به خاطر این بود که از خاک تکه گوشتی بنا کرده که با گرفتن دمی می میرد و پس از مرگ مدتی به گندیدگی می گذراند و سپس از این عالم محو می شود و نه به خاطر این بود که انسان در زمین به جای خلیفة الهی با تمام قوا و با هر تجهیزاتی بکوشد که به خلیفة الارضی برسد و حتی نه به خاطر این بود که انسان باب علم را یکی یکی بگشاید و آن را هزینه همان خلیفة الارضی و یا شهوت خود کند و نیز نه به خاطر این بود که انسان برای ماندن ِ نامش در تاریخ به آب و آتش بزند.که اگر چنین بود حرف ابلیس و طغیان او بسی صحیح تر بود از سخن خدا و فرمان او.

دلیل خالق در این است که او چهار دیو سرکش که هیچ کدام با هم آبشان در یک جوی جمع نمی شود را در یک موجود "ضعیف" جمع کرده و او را در ویرانه ای حقیر و افسونگر نهاده و خود را در خفا گذاشته و راه رسیدن به خود را بسیار صعب نموده و این راه را با عبور از آن مقتضیات و کش مکش ها ، راه سعادت و کمال بشری نام نهاده. 

شهوت از آن احشام است، غضب از درندگان، وهم از شیاطین و عقل از فرشتگان که خداوند این چهار دشمن را در تو ،ای فرزند آدم! نهاده تا با پیروزی در سرکشی و نبرد بین این ها به آزادی برسی.با جمع کردن این سه(شهوت، غضب و وهم) در یک جوی به نام عقل است که آزادی معنا پیدا می کند و انسان  از دام نفس می رهد و آزاد می شود و اگر نه،چنین نکنی، تو ای انسان! در شهوت از احشام و در غضب از درندگان و در وهم از شیاطین بسیار پست تری و کمتر.

"دل" - یا همان نفس- زمین بایری است که اگر درست تربیت نشود و خشت اولش کج نهاده شود ، خودت باید تا ثریایش را بخوانی که به کجا می رود.و اگر کج برود چگونه این دل ِ بیمار می تواند آزادی را تشخیص دهد که حال هر چه دل خواست تو گوش کنی و بپنداری که آزادی؟ آزادی یعنی پشت پایی به حرف "دل" بزنی و سخنش را گوش ندهی که اگر غیر این باشد، گاو هم آزاد است در زمین بچرد و هر چه دلش خواست بخورد و بر هر گاوی دلش خواست بپرد، آنهم جلوی چشم همگان! که البته در این صورت گاو از انسان بسیار آزادتر است.

(اینجا فهمیدم حرف او که گفت: "آدم ها آزادند که هر کاری دلشان خواست انجام دهند، فقط به این شرط که به آزادی دیگران لطمه نزنند" چقدر حرف نامربوطی است.)

 آزادی در این وادیه سرای عصیانگر امری است بسیار دشوار که "بعلم باعورا"ها و حتی شیطان را از پای درآورد! و این آزادی در این عصر گمشده و گمشدگی که از روی آزادی! حتی شیطان هم به پرستش گرفته شده کاری است بس دشوارتر و مسیری است صعب العبورتر.

 آزادی آن است که بدانی می برندت و تو بروی.آزادی یعنی بند تعلق به این ویرانه ی وارونه را از خود برهانی. آزادی دریدن نفس است.آزادی همان اسارت آنانی است که جز خاک زیر پا و این حیات آنی و شهرت و شهوت را نمی بیند.آزادی اسیر شدن در بند "الله" است. آزادی یعنی گریز از این قفس حقیر و جلوه نما و افسونگر که عده ای در آن مانده اند و به بهانه ی آزادی یکدیگر و همچنین دیگران را میدرند."... و مگر نه اینکه پرنده عشق تن را قفسی می بیند که در باغ نهاده باشند...".(شهیدآوینی). و اگر آزادی را چنین بدانی، چه کسی آزادتر از آنان که به دست خود رفتند که رفتند که پریدند و پرواز تازه ابتدای آزادی شان بود؟در این دنیا و بخصوص در این عصر هر که آزادتر، اسیرتر و هر که اسیرتر، آزادتر!

اگر در این دنیا، آزادی را سرکشی نفس و عمل به خواسته ی دل ِ بیمار  می دانید، حرفی نیست! این دنیای آزاد شما و این دستهای بسته به غل و زنجیر ما....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 21:59  توسط محمد حبیبی  | 

ای وای از آن روز

یعنی واقعا در آن روز قرار است که ما فقط به فکر خودمان باشیم؟ یعنی حتی به فکر مادرمان هم نباشیم و از او هم فرار کنیم؟ یعنی احتمال دارد که او هم از ما فرار کند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 0:55  توسط محمد حبیبی  | 

بندگی یا بنده گی؟!

عبادت را از سه حالت خارج نیست.برخی عبودیت معبود را به طمع خود گره زده اند و با حرص به بهشت و لذایذ آن دست به عمل عبادت می زنند و لذایذ دنیا را به این بهانه که فانی است رها کرده تا به لذایذ باقی دست یابند و اینان را از آداب بندگی خبری نیست، مگر اینکه فقط به لطف خدا طمع و امید دارند و این خود خالی از "لطف" نیست.

عده ای از سر خوف درحضرت حق، کمر طاعت خم کرده وسرتعظیم فرو آورده تامبادا آتش قهر مملوک دامنگیرآنان شود و اگر وعده های الهی را از سرشان بگشایی، از هر خورنده ای خورنده تر و از هر درنده ای درنده تر می شوند و این پایین ترین درجه بندگی است. گویی که مالک ِ خود را همچون خود منتقم و همراه با بغض و غضب می پندارند که اگر کوتاهی سر زد باید سرشان را زد و "تبدیل به سنگ شد".

و عده ای خود را در حضرت محبوب هیچ می دانند و در مسیر فنا بندگی می کنند. بندگی می کنند نه از بهر ترس و هراس و نه از بهر طمع که فقط و فقط و فقط از بهر دوست.بندگی می کنند ، چون می گویند که فقط اوست که لیاقت عبودیت دارد. بندگانی که اگر دوزخی شوند، آتش داغ قهر را هم اگر تحمل کنند، دوری دوست را چگونه تحمل کنند؟ و اگر بهشتی شوند ، تنها و تنها به دیدار دادار امید و طمع دارند و بس و غایت آمالشان وصال است. عده ای هر سه زمره را در دایره بندگان می دانند ولی به نظر حقیر که خود نیز از دایره بندگان بسیار دور است، تنها آنانی را بنده می نامند که "خود" را فنا کنند و"به هر چه غیر یار استغفرالله" گویند وبندگی عشق کنند طوری که از دنیا بی خبرای آنان را دیوانه خطاب کنند. همچون شهدا و همچون اولیاءالله.

سخن از بندگی است و هر کس در نزد حضرت دوست درجه ای از بندگی دارد و نهایت آن به حضرت رسل(ص) ختم می شود وتنها ایشان در آن مصحف مظلوم "عبدنا" نام گرفته طوری که برای محمد(ص) برخلاف باقی پیامبران "عبدنا" بی هیچ پیشوند و پسوندی نهاده شده. و در هرجای قرآن "عبدنا" ی تنها دیدی بدان که خطاب به پیامبر خاتم است.

حال ما(من) که حتی خوف را هم از سر گذرانده و بویی از عشق به دوست در ما نیست و فقط گاهی امید به لطفش در وجودمان حی می شود و با این احوالات به ادامه مماتمان مشغولیم، فاصله مان با دایره ی بندگان چیست؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 16:21  توسط محمد حبیبی  | 

از صادقیه تا کربلا

هر جای عالم که غمی جانگداز باشد، باید گذری از کربلای ما بکند و سلامی به زینب(س) برساند. این اتفاقی بود که امشب در مسجد آقاضیاءالدین (مسجد محله مان) هم افتاد.

یاصادق آل طه(ع)! آتش کین عدو برتو نیز همچون ابراهیم نبی سرد شد وفردایش آتش،تو رانیز به یاد عمه زینب(س)، مغموم و محزون کرد.

اصلاً خداوند زینب(س) را خلق کرده است تا روی مردها را کم کند.

زبان قاصر و شرمگین من برای صحبت از ائمه طهارت ندارد، (اینها هم دیگر خیلی سنگینی می کرد، مثل بغض در حال ترکیدن) وگرنه چه شکوه ها و ناله ها که در این دل زار نهفته است!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 2:2  توسط محمد حبیبی  |